تبليغاتX
متولد ماه دی
قالب وبلاگ
متولد ماه دی
...یا رفیق من لا رفیق له 

به بابام می گفتم با دوربین عاطفه میشه خونه های اون طرف خیابون رو هم دید گفتم دیدن خونه ها تو غروب وقتی داره زندگی ادم ها مقطع شبانه اش را آغاز می کنه خیلی عجیب و جذابه.خندید و گفت:آره خوب...اما یک کمی ایراد داره.گفتم:نه به قصد بدی/به خاطر حس زندگی.

گفت:وقتی بچه بودم می رفتم رو پشت بوم خونمون بعد از اون بالا اون قدر به خونه ها نگاه می کردم که خوابم می برد.بعد از خواب می پریدم و در حالی که قلبم تند تند می زد از رو پشت بوم می دویدم تا برسم خونه تا کسی نپرسه کجا بودی....

خندیدم.می دونم که کلی از دیوونگی های غریب من مال بابام بوده.و به قول اوشو: زندگی بی دیوانگی مردگیست....

تبصره:ممنون از همه ی اون هایی که کنتور گناهان احتمالی مرا با دشنام هایشان صفر کردند و درود به همه ی زندگان و مردگان فرقه ی ملامتیون که مرامشان این بود که دشنام بشنوند و پاک شوند و گناهان احتمالی شان را به بدگویان ببخشند!!!!

[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 13:34 ] [ بهارنارنج ] [ ]


دنیا هنوز پر از افسانه و رویاست.پر از قصه های پری های غمگین کوچک.شاید فقط پیدا کردنشون تو این همه شلوغی کمی سخت باشه.وقتی هنوز آدمی هست که از شهرزاد قصه گو می خواد موقع قصه گفتن دعاش کنه...یعنی هنوز قلم و زبان حرمت داره و کسی هست که گاهی...نه همیشه...فقط گاهی با شمعدونی ها حرف می زنه.و عروسک شکستشو دلداری می ده.

آره هنوز کسی هست.شاید بترسه که بگه هست!گاهی فقط بودن خودش بهانه ای کافی برای همه چیزه.اون هست یک جایی همین دور و ور...

آره حتی اگه هنوز اسمشو ندونی گفتم که گاهی فقط بودن کفایت میکنه....!

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:59 ] [ بهارنارنج ] [ ]
 

ای آموزگار ظرافت آن جا که مردان از پای فتادند، چگونه رفتن را تو به من آموختی و آن جا که فریادها در سینه ها گم شد فریاد خسته دردم را تو به بلوغی رساندی و آن جا که حرامیان راه را بستند با اشک هایت راهم را تا، به خدا، تو علامت گذاشتی و در باغ شهادت، مرگ را که بار زندگی آورده بود، نشانم دادی. خورشید در تابوت تو غروب کرد و ملائک به عشق دیدار تو به سجده در افتادند و عروج خونینت را خدا خود به نظاره نشست، تا زخم هایت را خود مرهمی نهد و چشمه کوثرش را با تو به طهارت رساند...

عرض تسلیت و التماس دعا...

[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 19:44 ] [ بهارنارنج ] [ ]
 

نه!کاری به کار عشق ندارم!من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم!انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند.زیرا هر چیز و هرکسی را که دوست تر بداری از تو دریغ می کند،پس من با همه ی وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار دیگر،کاری به کار من نداشته باشد...

این شعر تازه را هم ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که:

"کاری به کار عشق ندارم."

 

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 14:24 ] [ بهارنارنج ] [ ]
 

دلم هوای دیروز را کرده..هوای روزهای کودکی را
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد...


دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند...

 دلم میخواهد ...

می شود باز هم کودک شد؟
راستی خدا!
دلم،فردا هوای امروز را می کند؟!

[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 14:50 ] [ بهارنارنج ] [ ]
 

بعضی حرفا رو نمیشه گفت ... باید خورد...
ولی بعضی حرفا رو نه می شه گفت ... نه میشه خورد...
می مونه سر دل! میشه دل تنگ! میشه بغض! میشه سکوت!
میشه همون وقتی که خودتم نمیدونی چت شده!!!!!

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 16:6 ] [ بهارنارنج ] [ ]
 

بعد از سلام...

چه اسفندها دود کردیم برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند خواهی آمد از این راه

چه اسفندها دود کردیم...!

 

پ.ن:سال نو رو به همه ی دوستان خوبم تبریک عرض می کنم:)

بهارنارنج...

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 12:59 ] [ بهارنارنج ] [ ]
هميشه جنس حرف‌های آخر اسفند نزدیك به هم‌اند: «دیدی چه زود گذشت؟! انگار همین دیروز بود كه سال نو شد و...

جمله‌هایی از این دست، انگار‌  از یك نوع حسرت حکایت دارند كه با تمام شدن سال كهنه به سراغ بيشترمان می‌آید اما در انتهای این دریغ، لذتی است از مواجهه با بهار...

شايد یك سال نزديك شدن به مرگ را در لذت تماشای جوانی طبیعت فراموش كنيم و لطافت بادهایی كه تا دیروز استخوان‌سوز بودند و امروز صورت‌نواز، زمختی حقیقت گذر سریع ایام رو از خانه ذهن‌مان بیرون ببرد...

باز اسفند است و یاد آن‌ها كه رفته‌اند... گویی با آمدن این ماه جای خالی رفته‌ها بیش‌تر خودنمایی می‌كند... فكر اینكه سال دیگری بدون آن‌ها كه دوست‌شان داشتیم گذشته و سال دیگری باز باید نبودنشان را مرور كنیم...

يادت بخير مادر بزرگ...يادت بخير پدر بزرگ... خدا رحمتتان كند... خداوند روح همه رفتگان‌ را در این روزهای پایان سال خرسند بدارد و شادی را با آمدن آن عزیز منتظر در دل همگی مردم این سرزمین پاك برای همیشه نگاه دارد...

همه اینها را گفتم كه بگويم اسفند كه می‌آید غمی و امیدی به دلم چنگ می‌زند و بغضی آشنا مهمانم مي‌شود و امسال بيش‌تر از هميشه... نمي‌دانم ریشه این غم كجاست...اما اسفند براي من ماه عجیبی است... دلتنگی‌ها در این ماه بیداد می‌كنند مخصوصا برای منی كه اين روزها بي‌تاب و بيقرارم...

 آفتاب...

[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 12:55 ] [ بهارنارنج ] [ ]
به همین سادگی....
[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 1:35 ] [ بهارنارنج ] [ ]
 

مادر روسری سفیدش را پشت سرش گره زده و دارد جارو می کند.خانه را ... فرش را... همه جا را.من چهارساله ام و روسری سفید...یعنی مادر...مال من نیست.مادر کار دارد.

مادر جادوگر است.با جاروی چوبی اش ذره های نور را در هوا می پراکند.نورهای کوچولو جلوی چشم های من می رقصند.در خانه ی ما می چرخند و هزار رنگ می شوند.این ذره های نور فقط مال من اند!!!

دیروز پتویی را تکاندند و از پی این همه سال...ذره های نور آمدند.حالا اما می دانستم اسمشان غبار است.هیچ کس مادر نبود.هیچ کس جادوگر نبود.

من اما هنوز بازی می کردم...

یک دو ...

 

[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 14:14 ] [ بهارنارنج ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نام تو ! رازی نوشته بر پر پروانه هاست...
گلها همه به نام تو مشهورند...
آینه ها از انعکاس نام تو می خندند...
بی نام تو جذام خلاء دهکوره جهان را خواهد خورد...
لبخند در تلفظ نامت ضرورتی است...
پس به نام تو سکوت می کنم...


سلام
خوش آمدید!!!
امکانات وب